خرید بک لینک
یارم کجایی که من جانم به لب آمده

در حسرت نگاهت صبرم به سر آمده

حالا که تو آمدی گفتم که غوغا شود

حالا که تو این جایی جانم چه رسوا شود

با خود چنین می گفتم باتو کنار تو مست

حالا چنین دیدمش در را به روی من بست

فکر عجیب و غریب در ذهن اشفته ام

فکرو خیال او را از ذهن خود رُفته ام

دیگر نوا ندارم سنگم که بود می شکست

حتی اگر سنگم بود به پای من می نشست

حالا چه میبینم من جز نامه های خیسم

دیگر نمیبینم او،کجاست آن اَنیسم

انگار که باید دیگر،روم از این جا اینبار

باید که واکنم چشم ،باشم همیشه زنهار

شاعر:فریماه نکویی

برچسب: نویسنده: کیان اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 10:13

صفحه بندی