من نمیدانم چرا آخر افق
صبح می آید وشب ها میرود
با طلوعش شاد کرده عاشقی
با غروبش انتظاری را به فردا میدهد
من نمی دانم چرا این روزگار
رسم تلخی را به ما آموخته
قصه ی دل کندن و دل دادن و
عشق تلخ و عشق های سوخته
من نمیدانم چرا پایان کار
برخلاف آرزو فکر توست
هرچه می خواهد شود پایان کار
عشق تلخ و کینه را باید بشست
برچسب: من نمیدانم چرا میگویند اسب,من نمی دانم چرا,من نمیدانم که چرا انسان این دانا,من نمیدانم که چرا,من خود نمیدانم چرا,من نمیدانم که چرا این انسان,شعر من نمیدانم چرا,
نویسنده: کیان اکبریپور