قلمم دل نمیداد به شعری هرگز
دل من چون قلمم خسته از این دنیا بود
دست من می لرزد دل من همراهش
چشم من خیره به در منتظر فردا بود
اشک در ابر نگاهم لرزید
چون تگرگی بر دل صحرا بود
گل آن عشقُ امیدم پژمرد
دل من جاهل از آن قطره پی دریا بود
در خیالم بافتم نقش و نگار شعری
تا که روی کاغذی آمد خود غوغا بود
قفل حرفُ دل همیشه بسته
چون کلیدش در نگاه و در دل لیلا بود
تا به خود آمده ام دیدم سرودم شعری
تازه شعر من پر از عشق و پر از معنا بود
شاعر:فریماه نکویی
برچسب: نقش و نگار شعر,نقش و نگار در شعر,نقش نگار شعر,شعر در مورد نقش و نگار,شعر به نقش و نگار تخت جمشید قسم,شعر درباره نقش و نگار,
نویسنده: کیان اکبریپور